تبليغاتX
مرجان عزیز عاشقانه در انتظارت خواهم ماند
عكستو زدم جاي ساعت ديواري از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام

آخر از عشق تو ساکن در کلیسا می شوم میکشم دست از مسلمانی مسیحا می شوم یا لباس عاشقی را از تنم بیرون کنید یا که من خاکستر کوی رفیقان می شوم

 


تو مپندار که از عشق تو دل برگیرم... ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم... بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری... من کفن پاره کنم عشق تو از سر گیرم...

 

 دل تو سنگ هم که باشه هیچ مشکلی نیست آخه من هنوز بت پرست

 

 طبیبان بر سر بالین من آهسته میگفتند که امشب تا سحر این عاشق دلخسته میمیرد ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا بپا خیزد چه سنگین میرود این مرده از بس آرزو دارد

 

 


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : یکشنبه 23 تیر1387 : ساعت 20:37 :


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : پنجشنبه 23 خرداد1387 : ساعت 11:9 :


اگر روزي مُردم ، تابوتم را سياه کنيد تا همه بدانند سياه بخت بودم بر روي سينه ام تکه يخي بگذاريد تا به جاي معشوقم برايم گريه کند ... چشمانم را باز بگذاريد تا همه بدانند چشم انتظار معشوقم بودم ... و آخر اينکه دستانم را ببنديد تا همه بدانند خواستم ولي نتوانستم

 

 اسم زیبای تو را خال زدم در بدنم تا که محفوظ بماند نام تو در کفنم

 

 فقط او را صدا کردم نیامد/ تمام شب دعا کردم نیامد/ به من گفت باید با وفا بود / به عهدش هم وفا کردم نیامد/


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : یکشنبه 29 اردیبهشت1387 : ساعت 12:20 :

 


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : پنجشنبه 19 اردیبهشت1387 : ساعت 11:37 :

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام ...!

لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : یکشنبه 15 اردیبهشت1387 : ساعت 10:40 :

به نام کسی که همنفس بیکسان

امروز ۷/۲/۱۳۸۷ است لحظه ای که مینویسم شاید دگر نباشد چنین لحظه ای اما برای آخرین بار مینویسم تا نترکم .

آره درست خووندی تا نترکم . تو جای من بودی چیکار میکردی ؟ آره تو چیکار میکردی ؟

چیکار میکردی وقتی که بشنوی کسی که ۱سال منتظرش بودی تا باز ببینیش ٬ باصدای زنگ موبایلت از جا بپری که شاید اون باشه ٬ با امیدواری از جلوی پنجره اتاقش ردشی تا شاید باز بشه و ببینتد که باحسرت به  پنجره اتاقش زل زدی٬ بهت میگفت دوست دارم تا آخر باهات میمونم رنج و عذاب و بخاطر تو تحمل میکنم بعد بفهمی که 

برای همیشه ازت جدا شده و ازدواج کرده ٬    

تو چیکار میکردی ؟

شاید اینا آخرین دلنوشته های من باشه چون برای همیشه ترکم کرد و چقدر عشق بی وفاست به همین سادگی .

دوست دارم نظرات این بخش رو برام

                sms 

کنید . سپاسگذارم که با من بودید . برای همیشه خدانگهدار

مرتضی عاشق ۷/۲/۸۷

۰۹۱۵۱۰۳۸۲۱۲

 


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : شنبه 7 اردیبهشت1387 : ساعت 19:51 :

به چشمانت عادت کرده بودم / با دستانت رفاقت کرده بودم
نمى آیى توامشب کاش دیشب / دل سیرى نگاهت کرده بودم
 

 

دلم در حلقه غمها نشسته / زبانم بسته و سازم شکسته
وجودم پر ز شعر عاشقانه ست / تو را می خواهم و اینها بهانه ست

 

کاش بودی تا دلم تنها نبود / تا اسیر غصه ی فردا نبود
کاش بودی تا فقط باور کنی / بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

 

اگر در زندگي جرأت عاشق شدن را نداري، لااقل شعور معشوقه بودن را داشته باش

 

از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...! افسوس که تو به فرداها سفر کردي sigh

 

سكوتم را به باران هديه كردم.تمام زندگي را گريه كردم...نبودي..!.در فراق شانه هايت به هر خاكي رسيدم تكيه كردم

 

زندگي صحنه يکتاي هنرمندي ماست . هر کسي نغمه خود خواند و از صحنه رود صحنه پيوسته به جاست خوشتر آن نغمه که مردم بسپارند به ياد



لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : پنجشنبه 5 اردیبهشت1387 : ساعت 0:0 :

 عكستو زدم جاي ساعت ديواري از اون موقع به بعد تو شدي تمومه لحظه هام



خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یک غریبه به دلت یک وقتی بشینه بعد اون بگه که هرگز نمی خواد تو رو ببینه


اگه از تو ننوشتم ، فکر نکن سرم شلوغه توي زندگي يه وقتا ، تنهايي رمز عبوره اگه از چشمات گذشتم ، فکر نکن عاشق نبودم مطمئن باش توي دنيا ، دل به تو سپرده بودم .


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : دوشنبه 2 اردیبهشت1387 : ساعت 13:0 :


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : دوشنبه 26 فروردین1387 : ساعت 12:6 :


مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي‌كرد كه زيبا ترين قلب را در آن شهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنون ديده اند.
مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي‌تپيد، اما پر از زخم بود. قسمت‌هايي از قلب او برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود.
 اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشه‌هايي دندانه
دندانه در قلب او ديده مي‌شد. در بعضي نقاط شيار‌هاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه اي آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي‌نگريستند. و با خود فكر مي‌كردند اين پير مرد چطور ادعا مي‌كند كه قلب زيبا تري دارد.

مرد جوان به قلب پير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي مي‌كني... قلبت را با قلب من مقاسيه كن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالم به نظر مي‌رسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمي‌كنم. مي‌داني، هر كدام از اين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جدا كردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آن تكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكه‌ها مثل هم نبوده اند، گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي‌ها از قلبم را به كساني بخشيده ام.
 اما آنها چيزي از قلب خود به من
نداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستند كه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيار‌هاي عميق را با تكه اي كه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا مي‌بيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. از قلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد.

پير مرد آن را گرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي‌خود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود

لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : چهارشنبه 7 فروردین1387 : ساعت 20:13 :


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : پنجشنبه 1 فروردین1387 : ساعت 12:30 :

آخر گذشت
آن زمان کهنه ی دیدار
رفت آن ثانیه های پر هیاهو
شکست آن لحظه های زیبا
و تو ، چه ساده گذشتی از این همه احساس

 

زمستان
سرآغاز نگاه سرد تو بود
و شب بلورین من
معصومانه شکست
با حجم سنگ های غرور تو

 

درآن هنگام كه عشق تو را مي‌كشد به سجودي تا عرش
و دستانت نور را ميخواهد و مي‌نوشد
درآن هنگامه زيبا كه قطرات خدا را روي صورتت حس ميكني
درآن وقت عزيز كه با ازل و ابد همسو شده اي
آيا خودي مي‌بيني
تو را انتخاب كرده اند تا عشق بورزي
تو انتخاب شده اي كه دوست بداري
تو اينجا هستي تا با ديگران باشي ولي مثل انها نباشي
راهت را ببين تو را خواهند برد
راهت را انتخاب كن از تو خواهند پرسيد
دوست داشته باش چون تو را دوست دارند
تو يگانه اي و بي نظير

 

به لبخندی مرا از غم رها کن
مرا از بی کسی هایم جدا کن
اگر مردن سزای عاشقان است
برای مردنم هر شب دعا کن...

 

 

 


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : پنجشنبه 1 فروردین1387 : ساعت 3:0 :

یکی را دوست میدارم.....

یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم
او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است
او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است
اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است
قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم
او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد
مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد
یکی را دوست میدارم....
همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد
مرا به خواب عاشقی میبرد

کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت
اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم
و تنهایی را واقعا احساس میکنم
او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست ,
او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است
اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم
اری من همان اسمان ابری هستم
یکی را دوست میدارم....
او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است
پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم
پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش
ای خورشید اسمان روزهای من
ای مهتاب روشنی بخش شبهای من
ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من
ای همدم زندگی من
با من باش با من باش
چون تورا و فقط تورا دوست میدارم
اری تو را دوست میدارم..فقط تو را


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : یکشنبه 19 اسفند1386 : ساعت 17:59 :


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات....حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده. دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد...
ش


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : یکشنبه 19 اسفند1386 : ساعت 17:56 :

خداوندا مي دانم که سياهم، مي دانم که که هربار قسمم را مي شکنم وباز تيره تر از گذشته به آغوش تو باز مي گردم.

ولي اين بار نيامده ام که تنها بخشيده شوم.

 آمده ام که آرامم کني، مگر نگفتي که صداي گناهکاران دلشکسته را مي شنوي و پاسخ مي دهي؟

التماست مي کنم به حق تمام آسمانهايت و به حق تمام جانهاي آسماني آرامم کن.

اگر قرار نيست در زندگي آرامم کني جانم را بگير اما آرامم کن.

اي کاش از تو شرم نمي کردم و خودم به دنبال آرامش نزديک تر مي آمدم.

چطور تمام اين ردپاها را پاک کنم؟

در قلبم، در جسمم، در روحم، در جانم و هر جا که مي نگرم او را مي بينم و حس ميکنم. خانه اي که در قلب من برای خود ساخته است ويران شدني نيست، من با اين خانه يکي شده ام، چگونه خانه را ويران کنم و خود فرو نريزم؟

خدايا  توان ده،                


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : یکشنبه 19 اسفند1386 : ساعت 17:54 :

قسم به عشقمون قسم همش برات دلواپسم            قرار نبود اينجوري شه يهو بشي همه كسم

راستي چي شد چه جوري شد اينجوري عاشقت شدم

شايد ميگم تقصير توست تا كم شه از جرم خودم

به ملاقات آمدم ببين كه دل سپرده داري               چگونه عمري از احساس عشق شدي فراري

نگاهم كن دلم را عاشقانه هديه كردم                  تو دريا باش و من جويبار عشقو در تو جاري


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : یکشنبه 19 اسفند1386 : ساعت 17:40 :


لينك به مطلب : نوشته شده توسط مرتضی عاشق : چهارشنبه 15 اسفند1386 : ساعت 18:3 :

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران

بهترین کدها و بهترین دانلودها در مینوس