من مرتضی هستم دانشجوی مهندسی شیمی - پالایش دانشگاه آ زاد اسلامی واحد قوچان . من مشهدی هستم ومرجان عشقم هم مشهدی است - شبهای عید نوروز که میشه دلم خیلی میگیره چون همین شبها بود که حسودان تنگ نظر باعث جدایی ما شدن برای رسیدن دوباره بهش هر کاری رو تونستم انجام دادم قانونی , غیر قانونی و عقلانی بی عقلانی اما نشد برام دعا کنید که باز هم ببینمش التماس دعا یا علی مرتضی عاشق
یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد یکی را دوست میدارم.... همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد مرا به خواب عاشقی میبرد
کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم و تنهایی را واقعا احساس میکنم او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست , او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم اری من همان اسمان ابری هستم یکی را دوست میدارم.... او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش ای خورشید اسمان روزهای من ای مهتاب روشنی بخش شبهای من ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من ای همدم زندگی من با من باش با من باش چون تورا و فقط تورا دوست میدارم اری تو را دوست میدارم..فقط تو را
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات....حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده. دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... ش
خداوندا مي دانم که سياهم، مي دانم که که هربار قسمم را مي شکنم وباز تيره تر از گذشته به آغوش تو باز مي گردم.
ولي اين بار نيامده ام که تنها بخشيده شوم.
آمده ام که آرامم کني، مگر نگفتي که صداي گناهکاران دلشکسته را مي شنوي و پاسخ مي دهي؟
التماست مي کنم به حق تمام آسمانهايتو به حق تمام جانهاي آسماني آرامم کن.
اگر قرار نيست در زندگي آرامم کني جانم را بگير اما آرامم کن.
اي کاش از تو شرم نمي کردم و خودم به دنبال آرامش نزديک تر مي آمدم.
چطور تمام اين ردپاها را پاک کنم؟
در قلبم، در جسمم، در روحم، در جانم و هر جا که مي نگرم او را مي بينم و حس ميکنم. خانه اي که در قلب من برای خود ساخته است ويران شدني نيست، من با اين خانه يکي شده ام، چگونه خانه را ويران کنم و خود فرو نريزم؟