من مرتضی هستم دانشجوی مهندسی شیمی - پالایش دانشگاه آ زاد اسلامی واحد قوچان . من مشهدی هستم ومرجان عشقم هم مشهدی است - شبهای عید نوروز که میشه دلم خیلی میگیره چون همین شبها بود که حسودان تنگ نظر باعث جدایی ما شدن برای رسیدن دوباره بهش هر کاری رو تونستم انجام دادم قانونی , غیر قانونی و عقلانی بی عقلانی اما نشد برام دعا کنید که باز هم ببینمش التماس دعا یا علی مرتضی عاشق
مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا ميكرد كه زيبا ترين قلب را در آنشهر دارد. جمعيت زيادي گرد آمدند.قلب او كاملا سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن واردنشده بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي است كه تا كنونديده اند. مرد جوان، در كمال افتخار با صدايي بلندتر به تعريف از قلب خودپرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پير مرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام ميتپيد،اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شدهبود. اما آنها به درستي به درستي جاهاي خالي را پر نكرده بودند و گوشههايي دندانهدندانه در قلب او ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه ايآنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مينگريستند. و با خود فكرميكردند اين پير مرد چطور ادعا ميكند كه قلب زيبا تري دارد. مرد جوان به قلبپير مرد اشاره كرد و با خنده گفت: تو حتما شوخي ميكني... قلبت را با قلب من مقاسيهكن. قلب تو، تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است. پير مرد گفت: درست است قلب تو سالمبه نظر ميرسد، اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نميكنم. ميداني، هر كدام ازاين زخمها نشانگر انساني است كه من عشقم را به او داده ام، من بخشي از قلبم را جداكردم و به او بخشيده ام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده كه به جاي آنتكه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تكهها مثل هم نبوده اند، گوشههاييدندانه دندانه در قلبم دارم كه برايم عزيزند، چرا كه ياد آور عشق ميان دو انسانهستند. بعضيها از قلبم را به كساني بخشيده ام. اما آنها چيزي از قلب خود به مننداده اند. اينها همين شيارهايي عميق هستند. گرچه دردآورند، اما يادآور عشقي هستندكه داشته ام اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با تكه ايكه من در انتظارش بوده ام، پر كنند. حالا ميبيني زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بيهيچ سخني ايستاد. در حالي كه اشك از گونههايش سرازير بود، به سمت پير مرد رفت. ازقلب جوان و سالم خود تكه اي بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديمكرد.
پير مرد آن راگرفت و در قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخميخود را جاي زخم مرد جوان گذاشت. مرد جوان به قلبش نگاه كرد، ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود. عشق از قلبپير مرد به قلب او نفوذ كرده بود
یکی را دوست میدارم و در قلبم او را احساس میکنم او همان ستاره درخشان اسمان شبهای دلتنگی ,تیره و تار من است او همان خورشید درخشان اسمان روزهای زندگی من است اری او همان مهتاب روشنی بخش شبهای من است قلبم او را دوست میدارد و من هم تسلیم احساسات پاک قلبم می باشم او همان فرشته ای است که با بالهای سفیدش مرا به اوج اسمان ابی برد مرا با دنیای دوستی و محبت اشنا کرد یکی را دوست میدارم.... همان کسی که هر شب قصه لیلی و مجنون را در گوشم زمزمه میکرد مرا به خواب عاشقی میبرد
کسی که مرا ارام میکرد و معنی دوستی و دوست داشتن را به من می اموخت اینک که با من نیست معنی واقعی دوست داشتن را میفهمم و تنهایی را واقعا احساس میکنم او برایم مثل ابرهای زود گذز نیست , او برایم مثل اسمان میماند که همیشه بالای سرم است اسمان وقتی ابری میشود من هم از دلگیری او بارانی میشوم اری من همان اسمان ابری هستم یکی را دوست میدارم.... او دیگر یکی نیست , او برایم یک دنیا عشق است پس با من بمان ای کسی که تو را دوست می دارم پس نرو و با من بمان و تسلیم احساسات پاک من باش ای خورشید اسمان روزهای من ای مهتاب روشنی بخش شبهای من ای روشنی بخش شبهای تیره و تار من ای اسمان زندگی من ای همدم زندگی من با من باش با من باش چون تورا و فقط تورا دوست میدارم اری تو را دوست میدارم..فقط تو را
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی...ولی این بود اون حرفات....حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...
چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده. دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..
دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه.(عاشقتم تا بينهايت)
دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر داده بود...
آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد... ش